تبليغاتX
غريبونه

غريبونه

اگه دوست داشتی یه صلوات بفرست.....

منوی اصلی

آرشیو موضوعی

آرشیو مطالب

لینکستان

ساعت

امکانات


زن چراغ خانه
 

زن، چراغ خانه است! Nanjoon.Com

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند

و بعضی ها طرفدار”صرفه جویی در مصرف برق“!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند.)

تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد.

که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

* معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

* همسر موقت:
لامپ کم مصرف!

* همسر دائم:
همان چراغ خانه.

* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!

* همسر ایده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
“در مصرف برق صرفه جویی بکنید”؟!

* سوال کنکور ۸۸:
هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟
۱. یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
۲. دریافت مالیات بر همسر!
۳. چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده!
۴. آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟!

نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

من شیطان هستم..

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما  در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، ))

مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))

 مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. ))

نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

آگهی استخدام
آگهی شماره 2 استخدام !!!

بسمه تعالی

از:  خداوند تبارک و تعالی

به: بندگان از خدا بی خبر

    با توجه به رد اعتبار مدارک اکثریت قریب به اتفاق بندگان (تنها ۳۱۳ نفر قبول شدند که سالهاست در این دستگاه مشغول به کارند) امر ظهور محقق نگردیده و امتحان مجدد این جمعه مجددا برگزار میگرد لذا از تمامی بندگان تقاضا می شود هر چه زودتر مدارکشان را آماده نموده و شب جمعه به امضای جناب آقای حجه ابن الحسن العسکری برسانند (ایشان نماینده تام الاختیار ما در زمین و زمانند) !!!

یادآوری میشود اعتبار مدارک به امضای نامبرده می باشد و در غیر اینصورت مدارک هیچ اعتباری نخواهند داشت !!!

                                                   والسلام علی من اتبع الهدی

                                                        خداوند تبارک و تعالی

امضا :

وَرَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَسْتَخْلِفْ مِن بَعْدِكُم مَّا يَشَاء كَمَآ أَنشَأَكُم مِّن ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ

نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

فرهنگ هلندی
 سلام

نمیدونستم اسم این پست رو چی بذارم ..بی فرهنگی ..یا فرهنگ هلندی ..از افعل معکوس استفاده کردم  وگذاشتم ...فرهنگ هلندی ...

این هلندیا یه عادت خیلییییییییییییی چندش اوری  دارند که نگوووووووووووو

اونم ...اروغ زدن ..ازادانه ..و پیفیدن ازادنه تره

بزرگ و کوچیکم ندارن ..زن و مرد ...پیر و جوونم حالیشون نمیشه..

حالم رو خراب میکنند ..دیروز ..یه  مردی بظاهر متشخص  که کنارم نشسته بود ..اینقدر صدا ازخودش در اورد که با حالت تهوع ازجام بلند شدم ..و رفتم جای دیگه..گفت ..ببخشیدا ..خانوم خارجی ..اینا نرماله ...اه اه ..

وای به وقتی که باهم مسابقه  اروغ زدن و پیفیدن بذارن ..منزجر کنندس..بقول امید ..نباید چیزی بگیم ..تا شهروند خوبی باشیم ..و توی اذهان ایرانیا ها خارجه ایی باشیم ..البته توی فرهنگ خودشون کاملا جا افتادس ..و از تعجب ما ..تعجب میکنند ..اما هرچی هست بدددددددددددد چیزیه..

یه عادت بددیگه ای  هم که دارند ..اینه که براحتی باسن هاشون رو یا بقصد اعتراض..یا شوخی ..یا توهین .......بسته به زمانش ترجمه میشه  لخت میکنند ............خدا بدور ..از دست این جماعت کافر

عادتهای بدشون ..کمتر از عادتهای خوبشون نیست ..تا همینجا کافیه ...موفق باشین..

موفق باشین..

نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

ناشنوایی همسر

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ!
نتيجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد.
نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: شنبه نوزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

داروخانه و ک ا ن دوم

یه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه

"یه کاندوم می‌خواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم!"
فروشنده کاندوم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه:
"اگه میشه یه کاندوم دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله،
همیشه وقتی که منو می‌بینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز می‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم!"
فروشنده کاندوم دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه:
"یه دونه کاندوم دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو می‌بینه نگام میکنه و نخ میده،
فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!"
موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و
ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع می‌کنه به دعا کردن:
"خداوندا...به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!"
چند دقیقه بعد پسره هم چنان داره دعا می‌کنه: "خدایا به خاطر لطف و محبتت س‍پاسگذاریم!"
ده دقیقه میگذره و پسره همچنان سرش پایینه و داره به دعا کردن ادامه میده.
دوست دخترش متعجب‌تر از بقیه ازش میپرسه که: "من نمی‌دونستم که تو این همه مذهبی هستی!"
پسره جواب میده: "من هم نمی‌دونستم که پدرت توی داروخانه کار می‌کنه!!
pix2pix2pix.blogspot.com مطالب جالب و خواندنی جدید
نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: شنبه نوزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: طنز ׀ لینک به این مطلب ׀

خودیابی
كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.
نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

نامه ای به پدر!
                                                         پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، . Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

زخمهای عشق
                                                          چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

خود را بشناس

                                                       خود را بشناس

تا امروز چقدر وقت گذاشتید تا به كمال برسید؟
تا امروز چند ثانیه فكر كردید كه ارزش والای انسانی تا چه قسمتی از نماد پروردگار در دنیای خاكی ست؟
آیا تا به حال فكر كرده اید كه شما كه به راحتی راه می روید،‌غذا می خوردید،‌حرف می زنید ،‌دست دارید ، پا دارید و از همه مهمتر عقل دارید تا چه حد در قبال تمام آنها مسئولید؟ مسئولیت نه به آن معنی كه باید پاسخگو باشید بلكه به آن معنی كه شما در قبال آنها چه كرده اید؟
آیا تا با گوشتان دشنام شنیده اید با زبانتان دشنام داده اید آیا تا كسی از وجودتان بد گفت با زبانتان غیبت كرده اید؟‌آیا از راحتی دیگران در قبال ناراحتی خودتان حسودی كردید ؟ آیا در قبال ضعیف بودن دیگران به خودتان غرور دادید؟ آیا برای خار كردن دیگران هر كاری توانستید كردید؟
آیا لحظه ای كه از شعور حرف می زدید خودتان به باورهایتان اعتقاد داشتید
در تمام سخنان بالا صفت و وجدان و روح به صورت مشترك دست به دست هم میدهند تا شما با حركاتتان به تعادل برسید اما تعادل برای هر كسی معنی دارد كه من از آن بی خبرم!
اما تا به حال چقدر سعی كرده اید كه انسان باشید یا نه ! همیشه تظاهر به انسانیت می كنید
متاسفانه در عصر ما، انسانیت فقط بر روی دیوار نوشته می شود و همه می خوانند و می روند و هیچ كس به آن فكر نمی كند كه چه خوانده ! فقط لذتی از جمله ای می برد و هیچ
روزی انسان شویم اگر چه سخت است
روزی خودمان باشیم
وقتی جائی نانی می خوریم آبی می نوشیم بابت آن نسبت به میزبان می گوئیم نمك گیر شده ایم و شاید هم روزی آن میزبان به روی شما بیاورد كه من نون و آب تو را دادم
اما خداوند برای انسان ها آب داد،‌آتش داد ،‌هوا داد و هر روز روی داد ولی تا به حال به روی آن نیاوره و حتی گفته نان دهم آن را كه دندان دادم اما پروردگار از ما چیز دیگری می خواهد و آنكه به خودمان نگاه كنیم و خودمان را پیدا كنیم حتی قبل از آنكه خدا را پیدا كنیم
داوند نمی خواهد كه ما او را بشناسیم بلكه او می خواهد كه ما از شناخت خود او را بشناسیم محال است اگر كسی بگوید خدا را شناختم اما خود را نشناخته باشد
وقتی شما به وجود چیزی اعتماد دارید به آن شهادت می دهید پس اگر شهادت میدهید به آنكه خداوند خدائی یگانه است و ادعای شناخت او را دارید بدون شك باید از مرز شناخت خود بایدبگذرید .
شناخت پروردگار با آن آسانی كه تا امروز فكر می كردید نیست بلكه یكی از سخت ترین شناختهاست و این مشكل فقط به دست انسان و خود انسان برطرف می گردد
برای رسیدن به كمال و درك خداوند و اینكه چرا خدا چنان می كند و چنان نمی كند قبل از هر چیز اول بایدخود را بشناسید

نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

درباره وبلاگ

این وبلاگ بنا شده است تا بتواند شما دوستان عزیز را اگر مطلبی مورد نیاز دارید بی نیاز کند


لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to gharibone23.Blogfa.com / Theme by: iTheme

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ