|
جوانی رفت یک شب خواستگاری
که گردد شوهر زیبا نگاری
چنین فرمود خانبابای دختر
قبول اما به یک شرط ای دلاور
رها می سازم از اصطبل ، فردا
سه گاو از گاو های وحشی ام را
تو باید دمّ گاوی را بگیری
به پیشم آوری چون نره شیری
و منهم دست گرم دخترم را
به دستت می سپارم در همانجا
ولی حتماً دُمش در دست باشد
وگرنه راه تو بن بست باشد
پذیرفت آن جوان این شرط اورا
بیامد نغمه خوانان ، صبح فردا
و خانبابا رها کرد اولین گاو
عظیم الجثه بود او همچو یک ناو
دوچشمش خون چکان و وحشت آور
چه گاوی! بی کلاس و واقعاً خر
جوان گفتا که این را بی خیالش
خطر ناک است و اصلاَ نیست حالش
بگیرم گاو دوم را من از دُم
که این شاخم زند در پیش مردم
بیامد گاو دوم شلتق انداز
دو شاخش کار آدم یکسره ساز
اگرچه این یکی هم هیکلی بود
ولی فهمیده تر از اولی بود
جوان گفتا که این چون آن یکی نیست
که آن وحشی و این یک نیمه وحشی است
از آثار و شواهد، نیک پیداست
که حتماً سومی بهتر از آنهاست
خلاصه دومی هم رفت از دست
جوان آنرا رها بنمود و بنشست
رها شد سومین گاو از طویله
چه گاوی لاغر و بی شیله پیله
جوان گفتا که این یک ،خوب وعالی است
دُمش گیرم که کیس ایده آلی است
پرید او سوی گاو اما دریغا
نداشت اصلاً دُمی آن گاو زیبا
جوان بر سر زنان، می گفت ای داد
تمام آرزوها رفت بر باد
چه فرصت ها ی خوبی پیش رو بود
به یاد ش حرفی از یک نکته گو بود
که هرکس فرصتی را داد از دست
کلید بخت خود در قفل بشکست
|
نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ׀ موضوع:
׀
لینک به
این مطلب
׀
|
|
| درباره وبلاگ |
|
 |
|
این وبلاگ بنا شده است تا بتواند شما دوستان عزیز را اگر مطلبی مورد نیاز دارید بی نیاز کند |
|