الهي! به مردان در خانه ات! به آن زن ذليلان فرزانه ات! به آنانکه با امر روحي فداک! نشينند وسبزي نمايند پاک! به آنانکه از بيخ وبن زي ذيند! شب وروز با امر زن مي زيند! به آنانکه مرعوب مادر زنند! ز اخلاق نيکوش دم مي زنند! به آن شير مردان با پيشبند! که در ظرف شستن به تاب وتبند! به آنانکه در بچّه داري تکند! يلان عوض کردن پوشکند! به آنانکه بي امر واذن عيال نيايد در از جيبشان يک ريال! به آنانکه با ذوق وشوق تمام به مادر زن خود بگويند: مام (!) به آنانکه دارند با افتخار نشان ايزو...نه! زي ذي نه هزار! به آنانکه دامن رفو مي کنند! ز بعد رفويش اُتو مي کنند! به آنانکه درگير سوزن نخند! گرفتار پخت و پز مطبخند! به آن قرمه سبزي پزان قدر! به آن مادران به ظاهر پدر(!) الهي! به آه دل زن ذليل! به آن اشک چشمان ممّد سبيل (!) به تنهاي مردان که از لنگه کفش چو جيغ عيالاتشان شد بنفش! :که مارا بر اين عهد کن استوار! از اين زن ذليلي مکن برکنار! به زي ذي جماعت نما لطف خاص! نفرما از اين يوغ مارا خلاص!
نویسنده: یعقوب ׀ تاریخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 ׀ موضوع: شعرعاشقانه
׀
لینک به
این مطلب
׀
کسی حالم نمی پرسه
کسی حالم نمی پرسه
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه از این سرگشتگی بیزارم و بیزار ولی راه فراری نیست از این دیوار برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود در این سرداب ظلمت نور راهی بود در این اندوه غربت سرپناهی بود شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم